پارت صد و سی و سوم :
ابراهیم تکیهاش را از پشتی مبل گرفت و دستی به ریشهای خاکستریش کشید. نگاهش را بین خزال و آراس گرداند.
- چرا باید ندید بگیرید؟
آراس هم مانند او تکیهاش را از مبل گرفت. انگشتهایش را توی هم قفل کرد و با چشمهایی جدی و اخمهایی در هم، شمرده شمرده گفت: چون ما دختری نداریم که به شما بدیم!
ابراهیم عقب رفت و خندید. قبلتر با بوران توافق کرده بود که او اصلا صحبت نکند و اجازه دهد خودش ب

لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب نامردنداینها🙏